معنی برکان
6 بازدید
[ بُ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان براآن بخش حومهٔ شهرستان اصفهان. سکنه ۱۹۰ تن. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).[ بَ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبال بخش داراب شهرستان فسا. سکنهٔ آن ۴۸۴ تن. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ بَ رْ رَ / بَ رَ ] (ع اِ) برکانی. برنکانی. گلیم سیاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، برانک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). این کلمه در بیتی از مسعودسعد دیده میشود و در فرهنگهای فارسی معنیی برای آن نیافتیم، در تاج العروس می گوید قال الفراء یقال الکساء الاسود برکان و لایقال برنکان بنقله الازهری فی التهذیب : از فراوان مکارم تو رسید کسوت من به اطلس و برکان. ولی کساء أسود در این جا معنی نمی دهد چه کساء گلیم گونه ایست و با اطلس تناسبی ندارد خاصه در مقام شکر نعمت مگر اینکه در این شعر غلطی باشد مثلاً اصلش این باشد: ... کسوت من به اطلس از برکان. (یادداشت مؤلف).[ بِ ] (ع اِ) درختی است یا درخت شورمزه یا هر نبات که ساقش دراز نباشد، یا گیاهی است که در نجد روید یا گیاه ریزه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). برکانة یکی. (آنندراج) (منتهی الارب).[ بُ ] (ع اِ) جِ بُرکة. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به برکة شود.[ بُ ] (معرب، اِ) کوه آتش فشان. مأخوذ از کلمهٔ یونانی (؟) ولکانوس ، خدای آتش. (از یادداشت مؤلف). جبل النار: و فی هذه الجزیرة [ سرندیب ] جبل عالٍ یذهب فی السماء... و هو برکان یقذف النار. (معجم البلدان). و ظهر لنا اذا ذاک الجبل الذی کان فیه البرکان و هو جبل عظیم فی [ بر صقلیة ] مصعد فی جو السماء قد کساه الثلج. (ابن جبیر).
کلمات همقافیه با «برکان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر