معنی بروق
7 بازدید
[ بَ ] (ع ص) بارق. مبرق: ناقة بروق؛ ناقه که دم بلند کند که آبستنی نماید و آبستن نباشد. (از منتهی الارب). و رجوع به بارق و مبرق شود.[ بَ رْ وَ ] (ع اِ) گیاهی است که هرگاه ابر بیند سبز گردد. (از منتهی الارب). درخت ضعیفی است که گویند هرگاه آسمان ابری شود سبز میگردد بدون اینکه باران ببارد. واحد آن بروقة. (از اقرب الموارد). و رجوع به بَروَقة شود.[ بُ ] (ع مص) درفشیدن و برق آوردن آسمان. (از منتهی الارب). درخشیدن. (تاج المصادر بیهقی). درفشیدن. (دهار). آشکار شدن برق در آسمان. (از اقرب الموارد). بَرقان. و رجوع به برقان شود. || ظاهر شدن و آشکار شدن برق. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || ترسیدن و بیم کردن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به بَرَق شود.[ بُ ] (ع اِ) جِ بَرق. (منتهی الارب). رجوع به برق شود.
کلمات همقافیه با «بروق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر