معنی بروع
7 بازدید
[ بُ ] (ع مص) تمام شدن در فضل و درگذشتن از اصحاب در دانش و مانند آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بَراعة. و رجوع به براعة و براعت شود. || به بالای کوه شدن. (از اقرب الموارد).[ بَ رْ وَ ] (اِخ) بنت واثق. صحابیه است و اصحاب حدیث بِروَع گویند. (منتهی الارب).[ بَ رْ وَ ] (اِخ) نام ناقهٔ عبید راعی نمیری شاعر ابن حسین، و از اینجاست که جریر جندل بن راعی را بروع می گفت. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بروع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر