معنی برو
12 بازدید
[ بَ رْوْ ] (ع مص) «برة» و حلقه کردن در بینی شتر. (از منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). و رجوع به برة شود. || آفریدن. (از منتهی الارب) (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). برء. و رجوع به برء شود. || تراشیدن تیر و چوب و قلم و مانند آن. (از منتهی الارب). بری. و رجوع به بری شود. || از بیماری به شدن. (المصادر زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی). برء. و رجوع به برء شود.[ بَ / بُ ] (اِ) ابرو، که به عربی حاجب است. (از برهان). ابرو. (اوبهی) (صحاح الفرس). مخفف ابرو: بر من ای سنگدل دروت مکن ناز بر من تو با بروت مکن.بارانی. ببینی بروهای پیچان من فدای تو بادا تن و جان من.فردوسی. ببخشود و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد.فردوسی. سیاوش ز گفت گروی زره برو پر ز چین کرد و رخ پرگره.فردوسی. بپیچید رستم ز گفتار اوی بروهاش پرچین شد از کار اوی.فردوسی. که دارد گه کینه پایاب او ندیدی بروهای پُرتاب او.فردوسی. بغمزه تیر و مژه تیر و قد و قامت تیر برو کمان و ببازو درو فکنده کمان. بهرامی سرخسی. شبگیر نبینی که خجسته بچه درد است کرده دو رخان زرد و برو پرچین کرده ست. منوچهری. هرکه آن روی ببیند ز پی خدمت تو هم بروی تو که پشتش چو بروی تو بود. سنائی. چو تیر مژگان پیوست بر کمان برو چه پرنیان به بر تیر او چه زآهن سد. سوزنی. و رجوع به ابرو شود.[ بَ ] (حرف اضافه +ضمیر) (از: بر + -و، مخفف او) مخفف بر او. (ناظم الاطباء): همی تاخت تا پیش قیصر چو باد سخنهای خسرو برو کرد یاد.فردوسی. و رجوع به بر و او شود. || (اِ) بالا. روی. زبر. (ناظم الاطباء).[ بَ رْوْ ] (اِخ) نام ماه. || ستارهٔ مشتری. (برهان). صاحب آنندراج گوید بدین معنی «پرو» است مخفف پروین، و نه ستارهٔ مشتری. رجوع به پرو شود.[ بُ ] (اِ) مخفف بروت، که به عربی شارب گویند. (برهان). صاحب آنندراج گوید این لغت بدین معنی صحیح نیست و برو مخفف ابرو است نه مخفف بروت. رجوع به بروت شود.[ بَ ] (اِخ) شهرکی بود خرم و بسیار کشت و برز [ از جبال ] و اکنون ویران است. (حدود العالم). ابن خلکان (ج ۲ ص ۴۰) گوید گمان دارم از نواحی طوس باشد.
کلمات همقافیه با «برو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر