معنی برهنگی
5 بازدید
[ بِ رَ / بَ رَ نَ / نِ / بِ هَ نَ / نِ ] (حامص) برهنه بودن. رود و روت و لخت بودن. عریانی. (آنندراج). بی پوشاکی. (ناظم الاطباء). بی جامگی. تجرد. تعری. جردة. حسور. روتی. سبلة. شرج. عراء. عری. عوری. لختی. لوتی : زآنکه برهنگی بود زیور صبح تیغ فش صبح برهنه می کند بر تن چرخ زیوری. خاقانی. چون تن پوشیده گشت اندوه برهنگی مبر. (مرزبان نامه). موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندرشده. (گلستان سعدی). - برهنگی تیغ؛ بی غلاف بودن آن. عریان بودن آن. بیرون بودن آن از غلاف : تیغ در برهنگی فاش کند جوهر خویش مصلحتهاست درین شیوهٔ عریانی ما. طالب آملی (از آنندراج). || (اصطلاح زمین شناسی) سایش زمین بواسطهٔ عوامل مختلف طبیعی: آفتاب، باد، باران، یخبندان، آبهای جاری، یخهای متحرک و دریا. (دایرة المعارف فارسی).
کلمات همقافیه با «برهنگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر