معنی برهم خوردن
6 بازدید
[ بَ هَ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب) پریشان شدن. درهم شدن. (فرهنگ فارسی معین): از نسیمی دفتر ایام برهم میخورد از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن. صائب. باطن آسوده از یک حرف برهم میخورد غنچه تا خواهد نفس بر لب رساند بیدل است. میرزا بیدل (از آنندراج). تَقفقُف؛ برهم خوردن دندان. (از منتهی الارب). || منفسخ شدن. سر نگرفتن. بهم خوردن: معامله شان برهم خورد. (یادداشت دهخدا). || به آخر رسیدن: تعزیه برهم خورد؛ یعنی بپایان رسید و مردمش متفرق شدند. (یادداشت دهخدا). || مضطرب گشتن. || برپا شدن فساد و فتنه. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «برهم خوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر