معنی برنج
7 بازدید
[ بَ رَ ] (اِ) آن باشد که بسبب کوری یا بجهت تاریکی دست خود را بر دیوار یا جائی بمالند تا رهگذر پیدا کنند. (برهان) (از آنندراج).[ بِ رَ ] (معرب، اِ) تخمی است مسهل بلغم، معرب برنگ که بیشتر از کابل آرند. (منتهی الارب). رجوع به برنج کابلی و برنگ شود.[ بِ رِ ] (اِ) یک نوع از غله که در اراضی مرطوب ممالک حاره زراعت میشود و یکی از حبوب نشاسته ایست که اغذیهٔ نیکو از آن ترتیب میدهند و عموم مردم چین از برنج تغذیه می کنند و در هندوستان یکی از زراعتهای عمده برنج است و نیز در افریقا و در ممالک حارهٔ امریکا و در جنوب ایتالیا زراعت برنج متداول است. و در ایران در سواحل دریای خزر و فارس و اصفهان زراعت برنج از محصولات عمده می باشد. و بهترین برنج های ایران برنج صدری مازندران و برنج چنپای فارس و برنج ارزویهٔ کرمان است. (ناظم الاطباء). گیاهی است از تیرهٔ گندمیان جزء دستهٔ غلات که در زمینهای باتلاقی کشت می شود و غذای اصلی نیمی از مردم را تشکیل میدهد. گلهایش دارای شش پرچم و دانه های سفیدرنگش را زبانچه های گل کاملاً فراگرفته اند که شلتوک نامیده میشوند. ساقه های این گیاه مانند ساقه های گندم بندبند است و ارتفاع آنها تا یک متر و نیم هم میرسد. این نوع ساقه ها را اصطلاحاً ماشوره گویند و بمصرف تغذیهٔ دامها میرسد. (از فرهنگ فارسی معین). از مآخذ قدیم میتوان دانست که در روزگار هخامنشیان برنج در ایران بوده و شک نیست که این گیاه از سرزمین هند به ایران رسیده است. (حاشیهٔ معین بر برهان قاطع). به فارسی اسم ارز است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویة). ارز. (نصاب). رُزّ. رُنز. (منتهی الارب). چلتوک پوست گرفته. کرنج. گرنج. از انواع برنج آخوندک، آکُله، بی نام، چمپا، دم سفید، دم سیاه، رسمی، زرچه، صدری، عنبربو، گرده، مولائی است. (یادداشت دهخدا): هر آن کس که زی کرم بردی خورش ز شیر و برنج آنچه بد پرورش.فردوسی. - برنج شماله. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. - کاه برنج؛ ساقه های خشک شدهٔ برنج که بندبند است مانند ساقهٔ گندم و آنها را ماشوره گویند و به مصرف تغذیهٔ دامها رسد: ستوران سست شده که به آمل و در راه کاه برنج خورده بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۶). || پلاو. پلو. برنج پخته. طبیخ : پایها کرده ببالا همه در صحن برنج جوفهاشان همه پر کرده بمشک تاتار. بسحاق اطعمه. - برنج زرد؛ یک قسم از پلاو که با زردچوبه می پزند. (ناظم الاطباء): چنانکه شکل عدس شد محل انده و غم برنج زرد بود منشأ نشاط و سرور. بسحاق اطعمه. - || پلاو زعفران دار را هم گویند. - برنج زنده؛ برنجی که طبخ تمام نیافته باشد. لیکن از اهل ایران شنیده شده زنده به معنی مطلق چیز نیم خام است، خصوصیت بر برنج ندارد. (آنندراج): هست از برنج زنده بسی ناگوارتر از واعظان مرده دل اظهار بندگی. تأثیر (از آنندراج). - برنج مزعفر؛ پلاو زعفران دار.[ بِ رِ ] (معرب، اِ) معرب پرنگ که به هندی پتیل گویند و آن مس و جست (؟) ممزوج باشد. (غیاث). به تازی آنرا اَرزیز نامند، و ترجمهٔ «شبله» که به هندی کافسه و بتیل گویند. (شرفنامهٔ منیری). شَبَه. (بحر الجواهر). ترکیبی از بعض فلزات برنگ زرد که از آن سماور و آفتابه لگن و جز آن کنند. (یادداشت دهخدا). آلیاژی از مس و قلع و روی (به نسبت ۶۷ قسمت مس و ۲۳ قسمت روی) و گاهی سرب، و از آن ابزارهای مختلف مانند سماور و سینی و غیره سازند. (فرهنگ فارسی معین). در اغلب جاهای کتاب مقدس برنج مذکور است و بلاشک قصد از مس می باشد چونکه برنج ترکیبی است از مس و روی و در قدیم الایام اطلاعی از این ترکیب نداشتند، هرچند که معرفت تام و تمامی در قدیم دربارهٔ برونز که ترکیبی از مس و حلبی است بهم رسانیده از آن اسلحه و زینت آلات می ساختند. برنج برای صافیها، اسلحه، پول، و آلات موسیقی بکار میرود. (از قاموس کتاب مقدس): زر مغشوش کم بهاست برنج زعفران مزور است زریر.ناصرخسرو. تا خوی تو این است اگر گوهر سرخی نزدیک خردمند زراندود برنجی. ناصرخسرو. [ عطارد دلالت کند بر ] پیروزه و برنج و آنچه بر وی کتابت زده بود... چون دینار و درم. (التفهیم). [ مشتری دلالت دارد بر ] ارزیز و قلعی و سپید روی و برنج نیک. (التفهیم). - برنج زرد؛ برنج زردرنگ : از دمشق برنج زرد خیزد. (حدود العالم).
کلمات همقافیه با «برنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر