معنی برمچیدن
3 بازدید
[ بَ مَ دَ ] (مص مرکب) (از: بر + مچ +-یدن) لامسه کردن و دست مالیدن و سودن عضوی باشد بر عضو دیگر. (برهان). دست را به نرمی بر بدن کسی مالیدن. (غیاث) (آنندراج). آزمودن و تفتیش کردن با دست و سودن و خزیدن و کشیدن. (ناظم الاطباء): تو دلفریب جهانی بشیوهٔ خوبی ببرمچیدن یوسف ببوی یعقوبی.لطیفی. دو دست من و دو پای من ببینید که من من، ببسوئید، ببرمچید و بدانید که جان گوشت و استخوان ندارد. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۳۷۰). عَرْک؛ کوهان برمچیدن تا فربه هست یا نه. (تاج المصادر بیهقی). عروک، لموش؛ آن شتر که کوهانش ببرمچند تا فربه است یا نه. (السامی فی الاسامی). غَبط؛ برمچیدن گوسفند را تا فربه هست یا نه، یعنی گرفتن پشت گوسپند بدست و دیدن. (مجمل اللغة). نَبض؛ آنجا که طبیب ببرمچد از دست. (السامی فی الاسامی). و رجوع به برمجیدن و مچیدن شود.
کلمات همقافیه با «برمچیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر