معنی برم
9 بازدید
[ بَ ] (اِ) حفظ و از بر کردن و بیاد نگاه داشتن. (برهان). حفظ که آنرا از بر گویند. (آنندراج). بَر. - از برم داشتن؛ از حفظ داشتن. از بر داشتن. (یادداشت دهخدا): از مصحف تندی و درشتی نه همانا یک سوره برآید که تو از برم نداری. فتوحی مروزی. || تالاب و استخر و چشمهٔ آب. (برهان). گوی باشد بزرگ حوض مانند که آب باران در آن جمع شود و آنرا تالاب خوانند. (آنندراج): چون تن خود به برم پاک بشست از مسامش تمام لؤلؤ رست.شهید بلخی. طریقهاش چو برم آبهای سیل از گل نباتهاش چو دندانهای اره ز خار.فرخی. || مرغ، که سبزهٔ کنار جوی باشد. (برهان). || یک قسم مرغ آبی. (ناظم الاطباء). || انتظار. (برهان).[ بَ ] (ع مص) استوار کردن. (از منتهی الارب). محکم کردن. (از اقرب الموارد). || ریسمان را دوتا کردن و آنرا تافتن. (از اقرب الموارد).[ بَ رَ ] (اِ) چوب بندی که تاک انگور و بیارهٔ کدو و خیار و امثال آن بر بالایش اندازند. (از برهان). چفته بندی. داربست. || در لهجهٔ گیلکی، چوبی را گویند که پارچه ای ملون بر بالای آن بندند و در میدان نصب کنند برای آگاهی روستاییان از کشتی و آمدن به تماشا. (حاشیهٔ معین بر برهان قاطع).[ بَ رَ ] (ع مص) بستوه شدن. (تاج المصادر بیهقی). بستوه آمدن و بیقراری کردن از اندوه. (از منتهی الارب). بیزار گشتن و دلتنگ شدن. (از اقرب الموارد). ملول شدن و بستوه آمدن. (برهان). || ارادهٔ ایراد حجت کردن و بیاد نیاوردن آنرا. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ بَ رَ ] (ع اِ) آنکه از بخل قمار نکند. (منتهی الارب). آنکه با مردم در قمار داخل نشود. (از اقرب الموارد). کسی که در مجلس قمار نشیند و بازی نکند. (برهان). ج، أبرام. || ستوه و بی قراری. (منتهی الارب). ضَجَر. (اقرب الموارد). || دانهٔ غورهٔ انگور آنگاه که به خردی ذره ای باشد. (منتهی الارب). دانهٔ انگور هرگاه مانند سر ذَرّ و مورچگان خرد باشد. (از اقرب الموارد). || ثمر درختان خاردار، بَرَمة یکی. (از منتهی الارب). میوهٔ عضاه. (از اقرب الموارد). میوهٔ طَلح. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). میوهٔ درخت خاردار عموماً، و بعضی گویند شکوفهٔ بهار درخت مغیلان. (از برهان). شکوفهٔ درخت مغیلان. (الفاظ الادویة). برخی آنرا شکوفهٔ مغیلان دانند و برخی شکوفهٔ درخت خارداری می دانند شبیه با مغیلان بقدر زعرور. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). || قیصوم. شجرهٔ ابراهیم. شاه بابک. رجوع به شاه بابک شود. || سرب گداخته. (منتهی الارب). کحل و سورمهٔ گداخته و مذاب. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || سر کوه. (منتهی الارب). قله هایی از کوه، واحد آن بَرَمة. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || جِ بَرِمة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به برمة شود. || (اِخ) نام ناقه ای. (منتهی الارب).[ بَ رِ ] (ع ص) درمانده، گویند هو برم اللسان. (از ذیل اقرب الموارد).[ بِ رُ ] (اِ) نردبانی از یک شاخهٔ درخت کرده برای بر شدن به درختهای مرکبات و چیدن میوه، و آن در مازندران متداول است. (از یادداشت دهخدا).[ بُ / بُ رَ ] (ع اِ) جِ بُرمة. (منتهی الارب). رجوع به برمة شود.[ بُ رُ ] (ع اِ) قوم و مردم بداخلاق. (از ذیل اقرب الموارد از لسان).[ بْرُ / بُ رُ ] (فرانسوی، اِ) (اصطلاح شیمی) مایعی است قهوه ای رنگ و سنگین، وزن مخصوص آن ۳ و بسیار فرّار است. در ۶۳ درجه بجوش می آید و در ۷ درجه یخ میزند. در آب حل میشود و محلول سرخ رنگی بنام آب برم میدهد. (فرهنگ فارسی معین).[ بَ ] (اِخ) شهرت یوسف بن ابراهیم است که او از خراسان بود و بر خلیفه محمد مهدی خروج کرد و گروه بسیاری بر او گرد آمدند و مروالرود و طالقان و جوزجان و پوشنج را تسخیر کرد. المهدی، یزیدبن مزید شیبانی را بجنگ او فرستاد، یزید بر برم غلبه کرد و او را باسارت نزد المهدی فرستاد و بسال ۱۶۰ هـ . ق. با همراهانش بر جسر دجله بدار آویخته شد. (از اعلام زرکلی ج ۹ ص ۲۸۰ از الکامل ابن الاثیر و النجوم الزاهرة).[ بُ رَ ] (اِخ) روستایی است در سمرقند. (از معجم البلدان).[ بِ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش حومهٔ شهرستان دامغان. سکنهٔ آن ۱۵۰۰ تن. آب آن از قنات و چشمهٔ علی و محصول آن غلات، پسته، پنبه، انگور و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ بُ ] (اِخ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. سکنهٔ آن ۴۰۳ تن. آب آن از قنات و محصول آن غلات و لبنیات و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «برم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر