معنی برقی
6 بازدید
[ بَ ] (ص نسبی) منسوب به برق در همهٔ معانی. || هر دستگاه که با خود برق بحرکت درآید یا ایجاد حرکت کند چون چرخ برقی و تراموای برقی و اجاق برقی و غیره. || کسی که بکار برق و ساختن آلات و ادوات که منسوب به آن است پردازد. || بسرعت و بشتاب. زود: برقی برو برگرد. - کفش برقی؛ قسمی کفش که از ورنی سازند و براق است. || قسمی جامه که از آن رویهٔ کفش کنند. (یادداشت مؤلف).[ بَ ] (ص نسبی) منسوب است به برق رود و آنرا برقه نیز نامند و آن دهی است به قم. (الانساب سمعانی).[ بَ قی ی ] (ص نسبی) منسوب است به برقة که از اعمال مغرب میباشد. (از انساب سمعانی).[ بَ قی ی ] (اِخ) رجوع به ابوالقاسم شود.[ بَ قی ی ] (اِخ) رجوع به ابوبکر شود.[ بَ قی ی ] (اِخ) محمدبن خالد برقی قمی، مکنی به ابوعبداللََّه. از محدثان و از اصحاب حضرت رضا و امام جعفر علیهماالسلام است. بعضی کنیت او را ابوالحسن دانسته اند. ازوست: ۱- کتاب العویص. ۲- کتاب البقرة. ۳- کتاب المحاسن. ۴- کتاب الرجال. رجوع به الفهرست ابن الندیم شود.[ بَ رَ ] (ص نسبی) منسوب به بَرَق بمعنی بره، و برقی بیت کبیری است در خوارزم به بخارا. (از انساب سمعانی). خواجه عبداللََّه برقی از سلسلهٔ خواجگان را این نسبت است. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «برقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر