معنی برقوق
6 بازدید
[ بُ ] (ع اِ) آلویی است خرد. (منتهی الارب). || زردآلو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به بَرقوق شود.[ بَ ] (ع اِ) جابزگ. (یادداشت مؤلف). اجاص صغار. || مشمش. زردآلو. (یادداشت مؤلف). خلوگرده. ترش هلو. آلوچه. خلی. خولی. خالودار. خلوخلی. (یادداشت مؤلف).[ بُ ] (اِخ) اولین سلطان ممالیک برجی در مصر که از ۷۸۴ تا ۸۰۱ هـ .ق. حکومت کرده و ظاهراً ابوسعید کنیه داشته است. رجوع به سیف الدین برقوق ظاهر و ترجمهٔ سلاطین اسلام لین پول ص ۷۲ شود.
کلمات همقافیه با «برقوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر