معنی برقع
6 بازدید
[ بُ قُ ] (ع اِ) داغی است بر ران مر شتر را بر این صورت ۰ ۰ (منتهی الارب). داغی که بر ران شتر نهند. (ناظم الاطباء). ماده بزی که برای دوشیدن شیر بدین نام خوانند و بدین معنی بدون الف و لام آید. (ناظم الاطباء). || (صوت) صوتی است که بدان ماده بز را برای دوشیدن خوانند. (منتهی الارب).[ بِ قِ / بُ قُ ] (ع اِ) نام آسمان هفتم یا چهارم یا نخستین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آسمان چهارم و گویند هفتم. (مهذب الاسماء).[ بُ قَ / بُ قُ ] (ع اِ) روی بند ستور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): از بیلقان پرده های بسیار و جل و برقع و ناطف خیزد. (حدود العالم). ده سر اسب پنج با زین و پنج با جل و برقع. (تاریخ بیهقی). ده سر اسب خراسانی ختلی به جل و برقع دیبا. (تاریخ بیهقی). خواجهٔ بزرگ از جهت خود رسول را استری فرستاد به جل و برقع. (تاریخ بیهقی). اسبت با جلّ و برقع است ولیکن با تو نباید نه اسب و برقع و نه جل. ناصرخسرو. || روی بند زنان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برقوع. (منتهی الارب). شب پوش. (صحاح الفرس). روی پوش. (مهذب الاسماء). روپوش. پرده و حجاب و روبند. (فرهنگ لغات شاهنامه). نقاب. حجاب. روبند زنان عرب و فارسیان بمعنی مطلق روبند بکار برند. (آنندراج). روبنده. ج، براقع، براقیع. (منتهی الارب). ج، براقع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بالفظ زدن و برافکندن و بستن بمعنی از رخ برانداختن و برافکندن و برداشتن و از روی درکشیدن و فروهشتن و دریدن و شکافتن استعمال میشود. (آنندراج). برقع تمام صورت را می پوشانند برخلاف خمار. (یادداشت مؤلف): چون بپا خاستند روی موسی را نتوانستند دید موسی پیراهن خویش برقع کرد نور او پیراهن را بسوخت. (قصص الانبیاء). رخسار صبح را نگر از برقع زرش کز دست شاه جامهٔ عیدی است در برش. خاقانی. آدم از او ببرقع همت سپیدروی شیطان از او بسیلی حرمان سیه قفا.خاقانی. بدان نسیم عنایت که درکشد ناگه ز روی شاهد مقصود برقع حرمان. سلمان (از آنندراج). جنة؛ نوعی از برقع زنان که بدان سر و روی و پشت سوای کمر پوشیده شود. (منتهی الارب). - برقع از روی برفکندن؛ نقاب از رخ برافکندن : برقع از روی برفکن تا جان پای کوبان کنم نثار تو من.عطار. بصید عالمیانت کمند حاجت نیست همین بس است که برقع ز روی برفکنی. سعدی. - برقع از روی سخن برفکندن؛ آغاز سخن گفتن کردن : چو برقع ز روی سخن برفکند سرآغاز آن از دعا درفکند.نظامی. - برقع انداختن (درانداختن)؛ جلوه دادن. ظاهر کردن آن : ز روی کار من برقع درانداخت بیکبار آنکه در برقع نهان است.سعدی. - برقع انداز؛ آنکه برقع را بالا می افکند. (ناظم الاطباء). - برقع برافکندن (برفکندن)؛ نقاب برگرفتن : چو برقع برافکند از چهر مهر بخواندش بر خویش بوزرجمهر.فردوسی. نوروز برقع از رخ زیبا برافکند برگستوان بدلدل شهبا برافکند.خاقانی. ترا که گفت که برقع برافکن ای فتان که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان. سعدی. - || نقاب بستن. - برقع برانداختن؛ برقع برافکندن : برقع صبح چون براندازند کوه را خلعه در سر اندازند.خاقانی. بآزرم کن سوی ما تاختن مکن قصد برقع برانداختن.نظامی. بدست حسن چو برقع ز رخ براندازد زمانه بر سر خورشید چادر اندازد. طالب آملی. - برقع برخ افکنده؛ برقع برخ بسته. خود را در پس نقاب پنهان داشته : برقع برخ افکنده برد ناز بباغش تا نکهت گل بیخته آید بدماغش. حسین خالص (از آنندراج). - برقع برداشتن؛ نقاب برداشتن : برقع از پیش چنین روی نباید برداشت که بهر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری. سعدی. تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت. حافظ. که برداشت برقع ز رخ راز را که انگشت بر لب زد آواز را. ظهوری (از آنندراج). - برقع بستن؛ با برقع روی پوشاندن : برقع زرنگار بندد صبح نقش رخسار یار بندد صبح.خاقانی. برقع برخ ز دیدن ما از حیا مبند بر روی باغبان در این باغ را مبند. حسین خالص (از آنندراج). - برقع پوش؛ زنی که بر روی برقع انداخته باشد. (ناظم الاطباء). - برقع دریدن؛ بی پرده و حجاب نمودن : گر او برنکردی سر از طاق عرش که برقع دریدی بر این سبز فرش؟نظامی. - برقع دوز؛ دوزندهٔ برقع : بر تن دشمنان برقع دوز برق شمشیر اوست برقع سوز.نظامی. - برقع زدن؛ برقع قرار دادن بر روی و پوشاندن آن : حسن عبادات را برقع نسیان زدن زشتی اعمال را لوح و قلم داشتن. عرفی (از آنندراج). - برقع شکافتن؛ برقع دریدن : مگر دعای تو جوشد ز دل که حسن قبول شکافت برقع و تا سرحد زبان آمد. عرفی (از آنندراج). - برقع فروهشتن؛ برقع فروافکندن : همه برقع فروهشتند بر ماه روان گشتند سوی خدمت شاه.نظامی. - برقع فروهلیدن؛ برقع فروهشتن : گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد بجمال آفتاب را.سعدی. - برقع گشا، برقع گشای؛ براندازندهٔ پرده و نقاب. - || حل کننده و برطرف کنندهٔ مشکل : گزین فیلسوف جهان آزمای سخن را چنین کرد برقع گشای.نظامی. هر کجا خاست شاهد مطلب شوق برقع گشا فرستادی. عرفی (از آنندراج). - برقع گشای هر مشکل؛ گشاینده و حلال هر مشکل. (آنندراج). - مدنی برقع؛ دارای برقع مدنی : ای مدنی برقع و مکی نقاب سایه نشین چند بود آفتاب؟نظامی.
کلمات همقافیه با «برقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر