معنی برقان
4 بازدید
[ بَ رَ ] (ع مص) درخشیدن. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی، ترتیب عادل بن علی) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). بریق. درخشیدن یا برق آوردن آسمان. || برق زدن. پیدا شدن آذرخش. || ترسانیدن و بیم کردن کسی. || برقان طعام بزیت یا روغن؛ اندکی زیت یا روغن در آن ریختن. || برقان نجم؛ برآمدن ستاره. || برقان مرأة؛ آراسته شدن و زینت گرفتن زن. | |برقان ناقه؛ برداشتن شتر ماده دم خود را و آبستنی نمودن وقتیکه آبستن نباشد. (منتهی الارب). رجوع به برق شود.[ بُ ] (ع ص) تابان و درخشان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). براق. || ملخ متلون. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برقانة یکیِ آن. (منتهی الارب).[ بُ ] (ع اِ) جِ بَرَق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بره ها. رجوع به برق شود.[ بِ ] (اِخ) دهی است به خوارزم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (انساب سمعانی). قریه ای از کاث در مشرق جیحون میان کاث و جرجانیه به دروازه راه از خوارزم.[ بَ رَ ] (اِخ) برغان. رجوع به برغان شود.[ بُ ] (اِخ) دهی است به جرجان. (ریحانة الادب).
کلمات همقافیه با «برقان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر