معنی برفشاندن

معنی برفشاندن

3 بازدید
[ بَ فَ / فِ دَ ] (مص مرکب) برافشاندن. حرکت دادن دست را تا هرچه در دست باشد بیفتد. (آنندراج). || ریختن. پاشیدن : چو ممکن گرد امکان برفشاند بجز واجب دگر چیزی نماند.شبستری. - آتش خشم و کین برفشاندن؛ سخت خشمگین شدن. نمودن خشم : فرستاده را خوار کرد و براند همی آتش خشم و کین برفشاند.فردوسی. - از دیده خون دل برفشاندن؛ کنایه از سخت گریستن : بپذرفت و زآن شهر لشکر براند ز دیده همی خون دل برفشاند چنان داغ دل پیش او در بماند سرشک از دو دیده برخ برفشاند.فردوسی. نشانش نگه کرد و نامش بخواند ز دیده سرشکش برخ برفشاند.فردوسی. || بذل کردن. دادن. بخشیدن. عطا کردن. به پای کسی ریختن و پاشیدن. نثار کردن. (آنندراج): ز کشور سراسر مهان را بخواند درم داد و گنج گهر برفشاند.فردوسی. پریروی بر زن درم برفشاند بکرسیّ زرپیکرش برنشاند.فردوسی. درمهای آگنده را برفشاند بنیرو شد از پارس لشکر براند.فردوسی. کجا برفشانند مشک و عبیر همان گسترانند خزّ و حریر.فردوسی. درّ است ناخریده و مشکست رایگان هرچند برفشانی و هرچند برچنی. منوچهری. نماند هرچه آن از مرد ماند بماند هرچه آنرا برفشاند.ناصرخسرو. دست بجان نمی رسد تا بتو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟ سعدی. بسنبل ز ما بوسه ها برفشان که آورد از زلف ساقی نشان. ظهوری (از آنندراج). - آستین برفشاندن؛ ترک چیزی گفتن. - || اشاره کردن با دست (به نشانهٔ اجازه دادن): بیغما ملک آستین برفشاند وز آنجا بتعجیل مرکب براند.سعدی. - || نثار و انعام کردن : سخن گفت و دامان گوهر فشاند بلطفی که شه آستین برفشاند.سعدی. - || اعراض کردن : هر یک از آن آستنی برفشاند تا همه رفتند و یکی شخص ماند.نظامی. - برفشاندن جان؛ نثار کردن جان. دادن جان : امیرا جان شیرین برفشانم اگر ویدا شود یکبارگی عمر.دقیقی. ستودن مر او را ندانم همی از اندیشه جان برفشانم همی.فردوسی. یل پهلوان را بشادی نشاند بشادی بر او جان همی برفشاند. (گرشاسب نامه). - دست برفشاندن؛ برافشاندن دست. کنایه از رقصیدن. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). رقص کردن. (ناظم الاطباء): مطربا بنواز تا سرو سهی بالای من برفشاند دست و بیند جان فشانیهای من. فنائی (انجمن آرا). قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را محتسب گر می خورد معذور دارد مست را. سعدی. - سر دست برفشاندن؛ برفشاندن سر دست. آستین برفشاندن : نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی که بدوستان یک دل سر دست برفشانی. سعدی. || ببالا افشاندن. بطرف بالا پراکنده کردن. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «برفشاندن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید