معنی برفروزانیدن
4 بازدید
[ بَ فُ دَ ] (مص مرکب) برفروختن. برافروختن. مشتعل کردن: تضریم؛ برفروزانیدن آتش. (منتهی الارب). و رجوع به فروختن و برافروختن شود.
کلمات همقافیه با «برفروزانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر