معنی برفرازیدن
6 بازدید
[ بَ فَ دَ ] (مص مرکب) بلند کردن. برافراشتن. برافراختن. - برفرازیدن سر به آسمان؛ به پایگاه بلند برآمدن از فخر: طلسمی که ضحاک سازیده بود سرش بآسمان برفرازیده بود.فردوسی. چون سنان را برفرازی باشدش در صدر جای هرکه اندر خدمتت چون رمح بربندد کمر. کمال اسماعیل. و رجوع به فرازیدن شود. - کلاه برفرازیدن؛ عزت و بزرگی یافتن. به پایگاه بلند برآمدن : ستون سپاهی و سالار شاه ز تو برفرازند گُردان کلاه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «برفرازیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر