معنی برفراخیدن
5 بازدید
[ بَ فَ دَ ] (مص مرکب) راست ایستادن. (ناظم الاطباء). || موی بر اندام راست شدن. (حاشیهٔ منتهی الارب). || بر خود لرزیدن . فسره گرفتن. اقشعرار. قشعریره پیدا کردن. (از منتهی الارب). فراشیدن. (یادداشت مؤلف). رجوع به فراخیدن و فسره و فراشیدن و فراشا شود.
کلمات همقافیه با «برفراخیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر