معنی برغ
6 بازدید
[ بَ / بَ رَ / بَ رِ ] (اِ) بند آب. (برهان). سد. (شرفنامهٔ منیری). برغ آب. بندی باشد که از چوب و خاشاک و خاک و گل در پیش آب بندند. بزغ. (برهان) (از ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج) (شرفنامه). ورغ. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به بزغ و ورغ و وراغ و سربرغ شود: چو شمع از عشق هر دم باز خندم به پیش چشم برغی بازبندم. عطار (از انجمن آرا). جهان را بود برغ آب جسته ز کشته پیش برغی باز بسته. عطار (از انجمن آرا). || غوک. (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری). چغز. چغزه. (شرفنامهٔ منیری). شاید محرف بزغ باشد.[ بَ ] (ع اِ) لعاب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ بَ ] (ع مص) به ناز و نعمت زیستن. (منتهی الارب). رجوع به بَرَغ شود.[ بَ رَ ] (ع مص) بَرغ. (از منتهی الارب). بناز و نعمت زیستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). و فعل آن از باب سمع است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «برغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رغ» برای سرودن شعر