معنی برش
29 بازدید
[ بَ ] (اِ) معجونی مکیف و مقوی که از افیون و اجزاء چند دیگر کنند بقوام عسل و سطبرتر. معجونی مرکب از بعض مخدرات و ادویهٔ دیگر که به پیران تجویز می کردند. (یادداشت مؤلف). - نسخهٔ برش، یا نسخه های برش؛ سیاههٔ اجزای مرکب کنندهٔ این معجون مکیف مقوی.[ بَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان اهر. سکنهٔ آن ۳۴۶ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ بَ ] (اِ) گل. گل اخری. (یادداشت مؤلف).[ بَ رَ ] (ع اِ) خجکهای سیاه و سپید بر اسب بخلاف رنگ آن. (منتهی الارب) (از آنندراج). نقطه های سپید و سیاه که بر اندام اسب باشد یا نقطه هایی که برنگ مخالف رنگ سایر اعضا باشد: مدنر؛ اسب با خجکها زائد از برش. (منتهی الارب). || خجک ناخن. (منتهی الارب) (آنندراج). برشه. نوی. (یادداشت مؤلف). || نقطه های خرد سیاه که بیشتر بر روی پدید آید و گاه باشد که بسرخی و بسیاهی کم رنگ زند. (بحر الجواهر). کنجدک. کک مک. (از یادداشت بخط مؤلف). پاره سیاهی مستدیر مایل به سرخی و بیشتر به روی. || بیماری است. (یادداشت مؤلف).[ بَ رَ ] (اِ) بش. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). موی قفای اسب. فش. کاکل اسب. (از برهان). مؤلف نویسد: در جای دیگر این کلمه را ندیده ام و ممکن است سهو کاتب لغت نامهٔ اسدی باشد.[ بُ ] (ع ص، اِ) جِ ابرش. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به ابرش شود.[ بُ ] (روسی، اِ) قسمی آبگوشت که از کلم برگ و گوشت گاو و ترب و گوجه فرنگی کنند. (یادداشت مؤلف). || نوعی سوپ. سوپ روسان. سوپ روسی.[ بُ رِ ] (اِمص) اسم مصدر است از بریدن. بریدن. (آنندراج). || برندگی. تندی. تیزی. حدت. قاطعیت چنانکه گویند برش این کارد، این چاقو، این قلمتراش، این شمشیر، این خنجر و امثال آنها چگونه است؟ یا کارد خوش برش نیست : چون میغ رسیدی آتش آمیغ با غرش کوس و برش تیغ.خاقانی. ولی باید اندیشه را تیز و تند برش برنیاید ز شمشیر کند.نظامی. شمشیر امتیاز جهان را برش نماند یک جوهری در و خزف از هم جدا نساخت. طالب کلیم (از آنندراج). - ارهٔ برش ؛ نوعی اره. رجوع به اره شود. || قطع. بریدن جامه برای دوختن. عمل بریدن. طرز بریدن جامه: جامهٔ خوش برش. (یادداشت مؤلف). - برش یکسره، برش دومی، برش بازپسین؛ انواع بریدگی ها که در چوب پدید آرند. رجوع به جنگل شناسی ساعی ج ۱ صص ۱۲۰ -۱۲۸ شود. - خوش برش؛ که به دقت و به اندازه و متناسب اجزاء پارچه قطع و سپس دوخته شده باشد. || مقطع . || قسمتی از یک ورقهٔ سهم تجارتی بانک که ممکن است بچند برش تقسیم شده و هر برش آن جداگانه خرید و فروش شود. (لغات فرهنگستان). || قطعه. پاره. بریده. تکه. شکله. (یادداشت مؤلف): یک برش ماهی؛ یک قطعه و یک تکه از آن : و آن ترنج ایدر چون دیبه دیناری که بمالند و بمالی و بنگذاری زو بمقراض برشی دو سه برداری کیسه ای دوزی و درزش نه پدید آری. منوچهری. مرا نیست غیر از غم او خورش ز دنیا مرا بس بود یک برش.وحید. || قاچ. قاش خربوزه و غیره. (غیاث اللغات از بهار عجم): یک برش خربوزه یا هندوانه؛ یک قاچ از آن. (یادداشت مؤلف). || گوارندگی. (یادداشت مؤلف). || مجازاً، حدت در کار. لیاقت در انجام دادن کار. فاعلیت. زرنگی. جلدی. کارگزاری. فعالیت. سرعت عمل. حالت آدمی که کارها را زود فیصل کند. (یادداشت مؤلف): فلان برشی ندارد (بی برش است)؛ بی لیاقت است و نمیتواند کارها را از پیش بردارد. فلان کس مرد برشداری است یا مأموری برش دار است؛ یعنی امور را نیکو برگزارد و دعاوی را قطع و فصل کند - بابرش؛ لایق و زرنگ و جلد.
کلمات همقافیه با «برش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رش» برای سرودن شعر