معنی برسر
7 بازدید
[ بَ سَ ] (ق مرکب) باضافه. بعلاوه. اضافه بر آن. علاوه برآن. فضله. زیادتی : برآمد چهل سال و برسر دو ماه که تا بر نهادم ز شاهی کلاه.فردوسی. چو سی سال بگذشت برسر دو ماه پراکنده شد فر و اورند شاه.فردوسی. هرچه باید در آدمی زهنر داشت آن جمله نیکویی برسر.نظامی. دخترش خواست باخزانه و تاج بر سر هر دو هفت ساله خراج.نظامی. گاو را بفروخت حالی خر خرید گاویش بود و خری برسر خرید.عطار. بیغما ترک چشم مستت از ما دل و دین میبرد جان نیز برسر. اسیر لاهیجی (از آنندراج). از تو آزرده دلی دارم و صد غم برسر جان به لب سرزنش مردم عالم بر سر. لسانی (از آنندراج). و رجوع به برسری شود. || روی سر. درسر. (ناظم الاطباء). - برسر آمدن؛ کنایه از غلبه و افزونی و زیادتی کردن باشد. (برهان). افزودن. (ناظم الاطباء). غالب آمدن. (غیاث اللغات). غالب و افزون آمدن. (آنندراج). کنایه از غلبه و افزونی و بهی بود. (انجمن آرا): زانکه باریک چو موی است معانی رهی آمد از شعر همه اهل خراسان برسر. کمال اسماعیل (انجمن آرا). - || فزونی یافتن. برتری یافتن :
کلمات همقافیه با «برسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر