معنی برسان
5 بازدید
[ بَ ] (اِ) دوشاب خوشبوی. (شرفنامهٔ منیری). دوشب سیاه رنگ خوشبوی. (آنندراج) (برهان) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). || مطلق امّت از هر پیغمبر که باشد (برهان). مطلق امت و آنرا با شین منقوطه (برشان) نیز نویسند و از این قرار مخفف بربروشان است که بمعنی امت است. (انجمن آرا) (آنندراج). اما کلمه در این صورت مصحف است. رجوع به برروشنان شود. || گروه آدمیان و به این معنی بکسر اول نیز آمده. (برهان) (ناظم الاطباء).[ بَ نِ ] (حرف اضافهٔ مرکب، ادات تشبیه) مانند. بمانند. مثل. همچون. بسان. (یادداشت مؤلف): جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ برسان زغن.رودکی. غریوی برآورد برسان شیر بسی دشمن آورد چون گور زیر.دقیقی. رخش گشت از اندوه برسان قیر چنان شد کجا خسته گردد به تیر.فردوسی. دلیری که بد نام او اشکبوس همی برخروشید برسان کوس.فردوسی. هیونی فرستاد برسان باد برآمد برفور فوران نژاد.فردوسی. اندر سفری دایم برسان قمر لیکن هم دست سفر داری هم روی قمر داری. فرخی. گر کسی گوید که در گیتی کسی برسان اوست گر همه پیغمبری باشد بود یافه درای. منوچهری. چنین آفاق پر ز آیات حکمت نبشته سر بسر برسان دفتر.ناصرخسرو. نگین و تیغ و تاج و تخت و ملک و گنج با لشکر همه برسان فرزندند و سلطانشان پدر بر سر. (یادداشت مؤلف از ترجمان البلاغهٔ رادویانی).[ بُ ] (اِ) اژدها. (برهان) (ناظم الاطباء). اژدر. اژدرها. ثعبان. تنین.
کلمات همقافیه با «برسان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر