معنی برزن

معنی برزن

8 بازدید
[ بَ زَ ] (اِ) برزین. کوی. (صحاح الفرس). کوچه و محله. (برهان). کوچه. (غیاث اللغات). سرکوچه و محلت باشد. (اوبهی). محلت. (صحاح الفرس). قسمی از شهر. محله : آمد آن نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی.رودکی. جهان شد پر از شادی و خواسته در و بام هر برزن آراسته.فردوسی. بی اندازه در شهر ما برزن است بهر برزنی ده هزاران زن است.فردوسی. زهر برزنی مهتری را بخواند به دروازه بر پاسبانان نشاند.فردوسی. با نیکوان برزن اگر برزند به حسن هر چند برزنند هم او میر برزن است. یوسف عروضی. من و باغی خوش و پاکیزه لب جویی دل من بگرفت از خانه و از برزن.فرخی. به هر آن برزن کو برگذرد روزی بوی مشک آید تا سالی از آن برزن.فرخی. و یا اندر تموزی مه ببارد جراد منتشر بر بام و برزن. منوچهری. ز ایوان به کیوان برآمد خروش ز برزن فغان خاست وزشهر جوش.اسدی. ای فتنهٔ شهر و آفت برزن در روی تو خیره مانده مرد و زن.قطران. تا تو بر این برزنی نگاه کن ای پیر چند جوانان برون شدند ز برزن. ناصرخسرو. همه شادی و طرب جوید و مهمانی که بیارندش ازین برزن و آن برزن. ناصرخسرو. مگو اسرار حال خویش با زن که یابی راز فاش از کوی و برزن. ناصرخسرو. بشهر و برزن خود در چه یابی جز آن کان اندر آن شهر است و برزن. ناصرخسرو. ازپس هجر فراوان چون بدیدم در رهش آن بتی را کافت آفات و فتنهٔ برزن است. سنائی. از سنبل دو زلفش و از لالهٔ رخش پر سنبل است کویش و پر لاله برزنش. سوزنی. نظیر تو ز کریمان دهر پیدا نیست بهیچ شهر و نواحی بهیچ برزن و بوم. سوزنی. ای ترک می بیار که عید است و بهمن است غایب مشو که موسم بازی برزن است. انوری. || توسعاً ناحیه و سرزمین : نشاید یافتن در هیچ برزن وفا در اسب و در شمشیر و در زن.نظامی. - بوم و برزن؛ سرزمین و قلمرو و ناحیه : نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و برزن ازوست. سعدی. || صحرا. (برهان). || (ص) اجنبی. خارجی. (یادداشت مؤلف). مقابل خویش : که از تخم خویشش یکی زن دهم نه از نامداران برزن دهم.فردوسی.
[ بَ زَ ] (اِخ) نام قریه ای به مرو متصل به بزماقان. || نام قریهٔ دیگری به مرو متصل به باغ در دو فرسنگی مرو. (یادداشت مؤلف).
[ بِ زَ ] (اِ) تابه که از گل سازند و نان بر بالای آن پزند. (برهان): بر سفرهٔ سخای تو خورشید و مه دو نان در مطبخ نوال تو افلاک برزن است. قریع الدهر (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «برزن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید