معنی بردم
7 بازدید
[ بَ دَ ] (ق مرکب) این لحظه و این ساعت و الان. (ناظم الاطباء). دردم. درساعت. فوراً.[ بَ دَ ] (اِخ) هروم. نام اول شهر بردع بوده است پیش از زمان اسکندر و اسکندر آنرا بردع نام نهاد. (برهان) (آنندراج). رجوع به بردعة شود.
کلمات همقافیه با «بردم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دم» برای سرودن شعر