معنی برداشتن
6 بازدید
[ بَ تَ ] (مص مرکب) رفع. (ترجمان القرآن). رفع کردن. بلند کردن. (آنندراج). نبر. (منتهی الارب). بالا گرفتن. بر بردن. بالا بردن: الشغر؛ پای برداشتن سگ تا بول کند. (تاج المصادر بیهقی): فرود آمد از اسب دستان سام سراپرده زد زال و برداشت جام.فردوسی. بپیچید کک را بدل تیره دود بزد دست و برداشت از جا عمود. (ملحقات شاهنامه). بنوک سنان پیل برداشتی سپاهی بیک حمله برگاشتی. اسدی (گرشاسب نامه). آنگاه اشارهٔ به علی کرد و بازوی علی برگرفت و برداشت. (قصص). چون این سخن بگفت و سربرداشت نظر کرد رود نیل را بدید که روان گشته. (قصص ص ۸۹). جبرئیل آنرا و دختران او را برداشت و بیرون شهر بنهاد. (قصص ص ۵۷). بروایت دیگر آن است که فرشتگان گردون را برداشتند و بر هوا بردند. (قصص ص ۱۴۲). - آواز برداشتن؛ بصوت بلند خواندن. بجهر خواندن. بانگ برداشتن. بصدای بلند آواز دادن. جهر. اجهار. بلند کردن آواز. (یادداشت مؤلف): چو برداری میان شورم آواز مر آواز ترا پاسخ دهد باز. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). چو بت را بدینگونه بشکسته بود ز پیش بت آواز برداشت زود. شمسی (یوسف و زلیخا ص ۳۱۲). شافعی را دو قول است در جدید گفت چندان آواز بردارد که خود شنود و در قدیم گفت اخفات نکند و آواز بردارد. (تفسیر ابوالفتوح رازی). بجایی ساز مطرب برکشد ساز بجایی مویه گر بردارد آواز.نظامی. نگنجد آن ترنم اندرین ساز مخالف باشد ار برداری آواز.نظامی. - آه برداشتن؛ آه بلند کشیدن : بس پرده درید و آه برداشت سوی در و دشت راه برداشت.نظامی. پرند از خوابگاه شاه برداشت یکی دریای خون دید آه برداشت.نظامی. بیاد روی شیرین آه برداشت غزل گویان و گریان راه برداشت.نظامی. - آهنگ برداشتن؛ بصدای بلند نواختن آهنگ را: نکیسا چون زد این افسانه بر چنگ ستای باربد برداشت آهنگ.نظامی. - بانگ برداشتن؛ فریاد برآوردن. نعره زدن : چو آوردگه خوار بگذاشتند بفرمود تا بانگ برداشتند.فردوسی. بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت. (تاریخ بیهقی). زمان تا زمان بانگ برداشتی ز بالای شه بال بفراشتی.اسدی. عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت به آهنگ عراق این بانگ برداشت.نظامی. مؤذن بانگ بی هنگام برداشت نمیداند که چند از شب گذشته است.سعدی. - خروش برداشتن؛ خروشیدن : چند بردارد این هریوه خروش نشود باده برسماعش نوش.شهید. - دست برداشتن؛ بعلامت انکار دست بلند کردن. - دست برداشتن از کسی یا چیزی؛ او را یا آن را رها کردن و از او صرف نظر نمودن : سر من دار که چشم از همگان بردوزم دست من گیر که دست از دو جهان بردارم. سعدی. - || دست بلند کردن بسوی آسمان برای دعا کردن : مردمان بجمله دستها برداشتند تا رعایای ما گردند. (تاریخ بیهقی). و در بیت المقدس آمدی و با درویشان افطار کردی و دست برداشتی و گفتی. (قصص ص ۱۶۰). برداشت بسوی آسمان دست انگشت گشاد و دیده بربست.نظامی. خفتهٔ عاصی که دست بردارد به از عابد که در سر دارد. (گلستان سعدی). - دعا برداشتن؛ دعا کردن. حمد و ثنا بجا آوردن. آفرین گفتن : دعا برداشت اول مرد هشیار که شه را زندگانی باد بسیار.نظامی. - فریاد برداشتن؛ فریاد کردن. بانگ برآوردن : کفن پوشید و تیغ تیز برداشت جهان فریاد رستاخیز برداشت.نظامی. خطیبی کریه الصوت مرخویشتن را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی. (گلستان سعدی). - نعره برداشتن؛ نعره زدن. فریاد برآوردن : سواران همه نعره برداشتند بدان خرمی راه بگذاشتند.فردوسی. سپه یکسره نعره برداشتند سنانها بابر اندر افراشتند.فردوسی. بوق و دهل و کوس فرو کوفتند و نعره برداشتند. (اسکندرنامهٔ نسخهٔ نفیسی). || بالا زدن. بلند کردن. رفع کردن. برافکندن. (یادداشت مؤلف). برچیدن. در نوردیدن به سوی بالا چنانکه دامن خیمه یا دامن جامه را: پرستندگان پرده برداشتند به اسبش زدرگاه بگذاشتند.فردوسی. چو برداشت پرده ز در هیربد سیاوش همی بود لرزان ز بد.فردوسی. هر وقتی خواهر را از پس ستاره بنشاندی و خود پیش ستاره با جعفر بنشستی و هر ساعتی دامان ستاره برداشتی و خواهر را بدیدی. (تاریخ بیهقی). پرده از روی لطف گو بردار کاشقیا را امید مغفرت است.سعدی. باری پسر از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. (گلستان سعدی). - برداشتن بر چیزی؛ قرار دادن فراز چیزی. بالای چیزی نهادن : کپیان آتش همی پنداشتند پشتهٔ هیزم بدو برداشتند.رودکی. - برداشتن چشم از خواب؛ بیدار شدن : چو نرگس چشم بخت از خواب برداشت حسدگو دشمنان را دیده بردوز.سعدی. || ساختن و ایجاد کردن. (آنندراج). بنیاد کردن : زهی سپهر ضمیری که چرخ آینه فام ز گرد راه تو سیمای اختران برداشت. ثنایی (آنندراج). || برافراشتن، چون تیغ برداشتن و سر برداشتن. (آنندراج). افراختن. (یادداشت مؤلف). افراشتن. (یادداشت مؤلف). علم کردن. (یادداشت مؤلف). - دم برداشتن؛ دم افراختن. (یادداشت مؤلف): شول و اشالة؛ دم برداشتن. (منتهی الارب). || رفعت دادن. مرتبت دادن. بلند کردن. بالا بردن. ترقی دادن. ترفیع : اگر بناحق گرفته باشم باطل کنم آن عقوبت را و برداشت کنم آن کسان را که در باب ایشان سعایت فرموده باشم اگر لیاقت دارند برداشتن را. (تاریخ بیهقی). هرکه را برداریم بلند شود و هر کرا فرود آریم پست گردد. (سندبادنامه). چون تواضع برای خدا باشد نه برای دنیا خدایش بردارد. (بهاءالدین ولد). اگر تاج بخشی سرافرازدم تو بردار تا کس نیندازدم.سعدی. - همسری برداشتن؛ خود را در مقام همسری قرار دادن : همسری با اولیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند.مولوی. || نصب کردن. انتخاب کردن. برگزیدن. (یادداشت مؤلف). اختیار. (آنندراج). برگرفتن: او را به پادشاهی برداشتند؛ برگرفتند. || اتخاذ کردند. او را بفرزندی برداشتم؛ برگرفتم: ابومسلم بنوامیه را برانداخت و عباسیان را بخلافت برداشت. (یادداشت مؤلف). || رفع (در اعمال حساب)؛ برداشتن عدد. رجوع به التفهیم ص ۴۵ شود. || حاصل کردن و بدست آوردن. (آنندراج). بهره بردن : چرا اسب در خوید بگذاشتی بر رنج نابرده برداشتی.فردوسی. و بر آن تخمها که ایشان کاشتند برداریم. (تاریخ بیهقی). ضعیفان را زیادت کن ز اکرام که از اکرام برداری بسی کام.ناصرخسرو. و غنیمتهای بی اندازه برداشت [ تبع ] و همهٔ ملوک جهان از وی بشکوهیدند. (فارسنامهٔ ابن بلخی). و لشکر... را بشکست و غنیمتی عظیم از آن ولایت برداشت. (فارسنامهٔ ابن بلخی). زین گهر و گنج که نتوان شمرد سام چه برداشت فریدون چه برد.نظامی. باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدایان زله ها برداشتند.مولوی. گل بتاراج رفت و خار بماند گنج برداشتند و مار بماند.سعدی. - برداشتن حاصل؛ درو و گرد کردن آن. بدست کردن حاصل. کشت و بخانه بردن آن. (یادداشت مؤلف). - بهره برداشتن؛ بهره گرفتن. بهره مند شدن : واجب دیدم انشا کردن فصلی دیگر... تا هر طبقه بمقدار دانش از آن بهره بردارد. (تاریخ بیهقی). - مراد برداشتن؛ حاصل کردن. بدست آوردن : مگو سعدی مراد خویش برداشت اگر تو سنگدل من مهربانم.سعدی. || حمل کردن. بردن. بردن و کشیدن. حمل. (ترجمان القرآن): من گاو زمینم که جهان بردارم یا چرخ چهارمم که خورشید کشم.معزی. - امثال: دو صد من استخوان باید که صد من بار بردارد. - برداشتن بار؛ حمل کردن آن. - || بارور شدن. حمل برداشتن. حامله شدن : این یکی گویا چرا شد نارسیده چون مسیح وان دگر بی شوی چون مریم چرا برداشت بار. منوچهری. رجوع به بار برداشتن شود. - برداشتن شیاف؛ احتمال. حمول ساختن. چنانکه شیاف فرزجه را شاخه برداشتن. شیاف کردن. شاف کردن. شیاف و مانند آنرا باندرون فرو کردن. فرو بردن در دبر یا فرج شیاف و چیزهایی مانند آنرا. (یادداشت مؤلف). استعمال کردن : و صبر به سرکه بسایند و پلیته کنند و بدان بیالایند و بردارند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). یا خرقه ای بدان آغشته کنند و حمول سازند یعنی بمجرای نشستن بردارند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - برداشتن میت؛ او را بتابوت نهادن و بگورستان برای دفن بردن. (یادداشت مؤلف). || برچیدن چنانکه سفره را. (یادداشت مؤلف): ز تو شام و سحر خوردیم و برداشت بنزد آنکه او را چاشتی رو. سوزنی (از یادداشت بخط مؤلف). - برداشتن ختم؛ برچیدن آن. || گرفتن و با خود حمل کردن. (از یادداشت مؤلف). با دست برگرفتن. (یادداشت مؤلف): یاد نیاری بهر بهاری جدت تو بره برداشتی شدی بسماروغ.منجیک. ترافع؛ بهم چیزی برداشتن. (المصادر زوزنی): هر خرمایی که از درخت بیفتد خداوندان درخت برندارند البته و آن درویشان را بود. (حدود العالم). یکی ز راه همی زر برندارد و سیم یکی ز دشت به نیمه همی چند غوشای. طیان (از فرهنگ اسدی). آنچه از خزانه برداشته اند بفرمان وی. (تاریخ بیهقی). با دوات و قلم و شعر چکار است ترا خیز و بردار تش و دستره و بیل و پشنگ. ابوحنیفهٔ اسکافی. آواز برآمد که از این انگور بخور و بردار که تو را بکار آید. (قصص الانبیاء). پس نعلین برداشت و آن خادم را نعلینی چند بر گردن زد. (نوروزنامه). دو سه دانه دیدند آنجا نهاده برداشتند و پیش تخت شاه شمیران آوردند. (نوروزنامه). کفن پوشید و تیغ تیز برداشت جهان فریاد رستاخیز برداشت.نظامی. || تحویل گرفتن : او گفت من گنجی نخریده ام بیا گنج خود را بردار فروشنده گفت من سرا فروخته ام مرا حقی نیست. (قصص الانبیاء). || گرفتن. برگرفتن. (یادداشت مؤلف): آن کرنج و شکرش برداشت پاک واندر آن دستار آن زن بست خاک.رودکی. همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان گرد بردارد ازوی گرچه هر روز اندکی برداردش عاقبت روزی بپایان آردش.رودکی. توشهٔ جان خود ازو بردار پیش کایدت مرگ پای اگیش.رودکی. || تناول. - برداشتن شراب؛ می گساری : برداشتند برگل و سوسن شرابها از عشق نیکوان پریچهره عاشقان. منوچهری. || برگرفتن. دور کردن. جداکردن : که از تخت زرینش برداشتند برو یاره و تاج نگذاشتند.فردوسی. یکی هفته باترگ و شمشیر کین از اسبان نبرداشتند ایچ زین.فردوسی. - برداشتن بند؛ رها کردن از بند. گشودن از بند: اگر بند برداری از پای من چنان دان که برخوردی از رای من. فردوسی. - برداشتن جان؛ زهوق روح کردن. جان برگرفتن. جدا کردن جان از بدن : و تو را [ عزازیل ] برجان ایشان مسلط گردانم تا جان ایشان را برداری. (قصص الانبیاء ص ۹). فرمان آمد از جلیل جبار که ای جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل بروید و جان آدم بردارید. (قصص الانبیاء ص ۹). دست دراز کرد [ ملک الموت ] و جان وی را برداشت. (قصص الانبیاء). - برداشتن دل؛ برگرفتن دل. کندن دل. قطع امید کردن : دل از دنیا بردار و بخانه بنشین پست فرابند در خانه به فلج و بپژاوند.رودکی. همه خانه از بیم بگذاشتند دل از بوم آباد برداشتند.فردوسی. امیر دل از وی برداشت. (تاریخ بیهقی). و دل از خراسان و نشابور می برخواست داشت [ بوعلی سیمجور ]. (تاریخ بیهقی). از شغلهائی که بدیشان مفوض بود استعفا خواستند و دلها از ما و کارهای مابرداشتند. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۴). نباید بستن اندر چیز کس دل که دل برداشتن کاری است مشکل.سعدی. بروز معرکه ایمن مشو زخصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل زجان برداشت. سعدی. - برداشتن دنبال؛ دنبال گرفتن. رد برداشتن. بر پی رفتن : دل سرگشته را دنبال برداشت بپای خود شد آن تمثال برداشت.نظامی. - برداشتن سر؛ برگرفتن سر و کنایه از کشتن و از میان بردن. جدا کردن سر. (یادداشت مؤلف). قطع کردن سر: ز توران کجا یافت برداشت سر برانداخت آن مرز را سربسر.فردوسی. که با شاه ما را دهد آشتی بخواب اندرون سرش برداشتی.فردوسی. و شمشیرها کشیدند و سر وی برداشتند. (تاریخ بخارا)... اصفهبد اسب بر او تاخته فرود آمد و سرش برداشت. (تاریخ طبرستان). تارست بی رخ تو شبستان اهل دل بردار شمع را سر و بنشین بجای شمع. باقر کاشی (آنندراج). - برداشتن طمع؛ طمع بریدن : طمع برداشته از خود بیکبار فرامش کرده نیک و بد بیکبار.نظامی. - برداشتن کلاه کسی را؛ او را گول زدن و مال و منالی از او بقیمتی نازل خریدن. چیزی با ارزش را از چنگ کسی بنرخی اندک درآوردن. - برداشتن مهر؛ شکستن مهرنامه و جز آن. مهر برگرفتن : پیش آید و بردارد مهر از در زندان. منوچهری. - || مجازاً بمعنی ازالهٔ بکارت کردن. || دروا کردن. (آنندراج). || زیر و زبر کردن. جابجا کردن. نقل کردن : اما بهیچ حال روی برندارد که با وی از حدیث رفتن فرونهد و بردارد. (تاریخ بیهقی). ما که فرزندان وییم همداستان نباشیم که تو سخن پدر ما بیش از اینکه گفتی برداری و فرو نهی ناچار بایستادم. (تاریخ بیهقی ص ۲۶۲). || آگاه ساختن. روایت کردن. آگهی دادن. حکایت کردن. خبر دادن. رفع : روزی بشمس الملوک قابوس وشمگیر برداشتند که مردی بدرگاه آمده و اسبی برهنه آورده. (نوروزنامه). برداشت بدو که خوردم این است ره توشه و ره نوردم این است.نظامی. - برداشتن حاجت بکسی؛ حاجت بردن نزد وی که برآورد. - برداشتن خبر یا سخن یا حدیث یا حال و غیره؛ نقل کردن آن. گفتن آن. آگهی دادن از آن. دادن خبر بدو. حکایت بردن. روایت کردن برای او: و سوگند خورد که از آن حدیثها که بتو برداشتند و از آن درمها که بهرام زده بود آگاه نبودم. (ترجمهٔ طبری بلعمی). صاحب خبران روز و ماه خبر به وی برداشتند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). مخاعه باز همین حدیث برداشت. (ترجمهٔ طبری بلعمی). ز کارآگهان موبدی نیکخواه چنان بد که برداشت روزی بشاه. فردوسی. چو برداشتی آن سخن رهنمون شهنشاه کردیش روزی فزون.فردوسی. بکسری چو برداشتند آگهی بیاراست ایوان شاهنشهی.فردوسی. و ضعفا نیز بایزد عز ذکره حال خود را برداشتند. (تاریخ بیهقی). این خبر بمأمون برداشتند سخت خوشش آمد. (تاریخ بیهقی). ستمدیده هر کامدی دادخواه بدو نیک برداشتندی بشاه. اسدی (گرشاسب نامه). صاحب خبران این حال به بدر غلام معتضد برداشتند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۶۸). - برداشتن داوری بداور؛ رفع آن. ارتفاع آن. عرض آن. گزارش آن. - برداشتن دعوی بقاضی؛ رفع کردن قصه بدو. شکوه کردن به وی. عرض حال کردن به او. (یادداشت مؤلف). - برداشتن سخن بگوینده؛ اسناد. استناد. از او روایت کردن. اسناد. منسوب کردن حدیث بکسی و منسوب داشتن سخنی بگویندهٔ وی. (از منتهی الارب). - برداشتن شکایت یا شکوه یا قصه؛ رفع و عرض شکوائیه و دادخواست : پس سخن آغازیدند و شکایت پدرش یزدجرد برداشتند. (فارسنامهٔ ابن بلخی). عمربن الخطاب رضی اللََّه عنه در موسم حاج ندا فرمودی که ای مسلمانان من عمال بشما میفرستم تا ظلم شما از یکدیگر دفع کنند. اگر ایشان ظلم کنند شما نیز بمن بردارید تا دفع آن بکنم. (راحةالصدور راوندی). سرانجامش آزاد نگذاشتند به شاه جهان قصه برداشتند. نظامی (اقبالنامه ص ۷۳). - برداشتن نیاز؛ عرض نیاز. حاجت خواستن : زچینی سواران گردن فراز ببهرام برداشتندی نیاز.فردوسی. زنهار برمدار نیازت بمهتری کز همت و ز کبر چو شیر و پلنگ نیست. دهقان علی شطرنجی. || منشعب شدن. (یادداشت مؤلف): و بود که از یک رود طبیعی رودهای بسیار بردارد و بکار شود و... (حدود العالم). || منشعب و جدا کردن : و هر نهری بزرگ که از فرات برداشته اند همه منوچهر حفر کرده است. (فارسنامهٔ ابن بلخی). || برای جایی براه افتادن سوار. با احمال و اثقال خود رهسپار شدن. عزم رحیل کردن. راهی شدن از جایی برای رسیدن بجای دیگر: از قزوین برداشتیم برای قاقازان. (از یادداشت مؤلف). ترحل؛ از جای برداشتن. (زوزنی). نص ء؛ براه افتادن. (منتهی الارب): الارتحال؛ از منزلی برداشتن. (تاج المصادر بیهقی):
کلمات همقافیه با «برداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر