معنی برخلاف
7 بازدید
[ بَ خِ ] (ص مرکب) (از: بر + خلاف) برعکس و برضد. (آنندراج). برعکس و برضد و بطور خلاف. (ناظم الاطباء). مخالف چیزی : یک نفس آن تیغ برآر از غلاف چند غلافش کنی ای برخلاف.نظامی.
کلمات همقافیه با «برخلاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر