معنی برجا

معنی برجا

6 بازدید
[ بَ ] (ص مرکب) (از: بر +جا) برجای. ثابت و برقرار. (آنندراج). آرام و برقرار. (ناظم الاطباء). و با لفظ داشتن و ماندن مستعمل. (آنندراج): این دیه برجاست و حال این کرم بر این جمله است. (منتخب قابوسنامه ص ۴۶). تقدم هست یزدان را چو بر اعداد واحد را زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم برجا. ناصرخسرو. گر نقش تو از میانه برخاست اندوه تو جاودانه برجاست.نظامی. هزار دشمنی افتد میان بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست. سعدی. مادام که این یکی برجاست آن دگر برپاست. (گلستان سعدی). - برجا داشتن؛ ثابت و برقرار داشتن. - برجا ماندن؛ باقی ماندن : از جوانی داغها برسینهٔ ما مانده است نقش پای چند ازین طاوس برجا مانده است. صائب (آنندراج). رجوع به برجای شود. || روی زمین و در روی زمین افتاده. || مناسب و جای گرفته. || درست و صحیح و راست. (ناظم الاطباء). - برجا شدن؛ تمام شدن و مرتب شدن. (ناظم الاطباء). - برجا کردن؛ ملاحظه نمودن و رعایت نمودن. (ناظم الاطباء). - || مرتب کردن. (ناظم الاطباء). رجوع به برجای شود.

کلمات هم‌قافیه با «برجا»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جا» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید