معنی برانداخت کردن
5 بازدید
[ بَ اَ کَ دَ ] (مص مرکب) ورانداز کردن. برانداز کردن. اندازه گرفتن و سنجیدن کار: برانداختی کردم از رای چست که این مملکت بر که آید درست.نظامی. رجوع به برانداز کردن شود.
کلمات همقافیه با «برانداخت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر