معنی براستا
5 بازدید
[ بِ ] (حرف اضافهٔ مرکب) (از: ب + راستا) براستای. در حق. دربارهٔ. درباب. (فرهنگ فارسی معین): اینک عنان با عنان تو نهادم مکافات این مکرمت را که براستای من کردی. (تاریخ بیهقی). و هارون براستای وی (فضل برمک) آن نیکویی فرمود کز حد بگذشت. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۱۵).[ بِ ] (ص، اِ) رهنمای دانا و هشیار. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «براستا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تا» برای سرودن شعر