معنی براز
6 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) صحرا و فضای فراخ و جای گشادهٔ بی درخت. (منتهی الارب) (آنندراج). زمین فراخ و خالی. (مهذب الاسماء). البرز ایضاً. (مهذب الاسماء).[ بِ ] (ع اِ) فضله و غائط. (غیاث اللغات) (اقرب الموارد) (متن اللغة). پلیدی مردم. (منتهی الارب). سرگین آدمی. (آنندراج). غائط. مدفوع. عدزه. گه. || (مص) از میان صف بیرون آمدن برای جنگ کردن. برای جنگ بیرون آمدن. مبارزه. مبارزت. برون آمدن. (غیاث اللغات).[ بَ ] (اِمص) برازندگی و زیبائی و نیکویی و آراستگی. (برهان). برازندگی. زیبائی. (فرهنگ اسدی): بحق آن خمّ زلف بسان منقار باز بحق آن روی خوب کز او گرفتی براز. رودکی. - براز لفظین؛ نزد بلغا آن است که شاعر لفظ مشترک را در ربط بر نمطی آرد که از ترکیب یک معنی محبوس و دوم مقبول مفهوم شود. مثال آن : از یمینت یم پدید آمد چو نار اندر منار وز وجودت جود پیدا گشت چون ماء از غمام. معنی محبوس در یمین یم و در منار نار و در وجود جود و در غمام ماء و معنی مقبول ظاهر است. (کشاف اصطلاحات الفنون از جامع الصنایع). - رستم براز؛ با لیاقت و شایستگی رستم یا با مبارزت رستم : خواجه احمد آن رئیس عادل پیروزگر آن فریدون فرّ کیخسرودل رستم بَراز. منوچهری. مؤلف در یادداشتی نویسد: این شعر منوچهری را برای براز بمعنی برازندگی شاهد آورده اند و غلط است. کازیمیرسکی گوید ممکن است کلمهٔ براز از برازندگی فارسی یا براز، مبارزه عربی باشد. || چوبکی که کفشگران مابین کفش و قالب گذارند و درودگران میان شکاف چوب نهند بوقت شکافتن. (برهان). || پینه که بر جامه و غیر آن دوزند. (برهان).[ بُ ] (اِخ) نام طایفه ای از ایلات کُرد ایران است که تقریباً ۱۰۰ خانوار میشوند و عده ای از آنها در هوباتو، قراتوره و مریوان سکنی دارند و فوق العاده جسور هستند. امیرتیمور این ایل را از خاک عثمانی به ایران انتقال داد. عده ای تخته قاپو شده بزراعت مشغول شدند و عده ای به عثمانی مراجعت کردند. و رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان شود.
کلمات همقافیه با «براز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر