معنی براد
5 بازدید
[ بُ ] (ع مص) ضعیف دست گردیدن. || رسول ساختن. || تگرگ زده شدن. برد القوم (بصیغهٔ مجهول)؛ تگرگ زده شدند، و همچنین بردت الارض؛ تگرگ زده شد زمین. || (ص) سرد. (از منتهی الارب). - ماء براد؛ آب سرد. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج).[ بَ رْ را ] (ع ص) کوزهٔ آب سردکننده. (مهذب الاسماء). سردکننده. خنک کننده. و رجوع به بُراد و بَرْد شود.
کلمات همقافیه با «براد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر