معنی بذم
5 بازدید
[ بُ ] (ع اِ) رای و حزم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). هوش و رای و حزم. (ناظم الاطباء). || نفس. (منتهی الارب) (آنندراج). || کثافت و سطبری. (منتهی الارب) (آنندراج). کلفتی و ستبری. (ناظم الاطباء): ثوب ذوبذم؛ یعنی بسیارریسمان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || چستی. (منتهی الارب) (آنندراج): رجل ذوبذم؛ ای کثافة و جلد. (ذیل اقرب الموارد). || تحمل و قوت و توان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قوت و طاقت. (از ذیل اقرب الموارد). توانایی. (ناظم الاطباء). || فربهی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بذم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذم» برای سرودن شعر