معنی بذر
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) کاشتن زمین را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). تخم در زمین انداختن. (از اقرب الموارد). تخم اندر زمین افکندن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). تخم کاشتن. (یادداشت مؤلف). || برآمدن گیاه زمین: بذرت الارض؛ برآمد گیاه آن زمین (لازم و متعدی). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). || فاش کردن راز را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از معجم متن اللغة). بذرالسر. (منتهی الارب). || پریشان کردن مال را به اسراف: بذر المال. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد).[ بَ ] (ع اِ) دانه ای که برای تخم ریزی نگاه دارند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). هر تخمی که از نخود کوچکتر باشد. (غیاث اللغات). هر دانه ای که در زمین کاشته شود. (از ذیل اقرب الموارد). تخم. (یادداشت مؤلف). - بذر آخرت و عقبی؛ کنایه از عمل نیک است. (یادداشت مؤلف). - بذرافشان؛ آن که بذر افشاند. (یادداشت مؤلف). - || ماشینی که بدان در مزرعه بذر افشانند. (یادداشت مؤلف). - || مقدار بذر که در زمینی افکنند: بذرافشان این ده پنج خروار است. (یادداشت مؤلف). - بذرافشانی؛ تخم افشانی. پاشیدن بذر. (فرهنگ فارسی معین). - بذرپاش؛ پاشندهٔ بذر: ماشین بذرپاش. (از یادداشت مؤلف). - بذرقطونا؛ اسپرزه. اسپغول. اسفرزه. شکم پاره. قارنی یارق. قطونا. (یادداشت مؤلف). در تحفهٔ حکیم مؤمن بصورت بزر قطونا و مترادف اسپرزه آمده : تو بذر قطونا شدی ای شهرهٔ شهر بیرون همه تریاک و درون سو همه زهر. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۷۲۰). و رجوع به تحفهٔ حکیم مؤمن ذیل بزر قطونا شود. - بذرگیری؛ گرفتن بذر از نباتات برای کشت دیگر. (یادداشت مؤلف). ترکیبهای دیگر: - بذر الارجوان. بذر الاصفر. بذر الابخره. بذر البصل. بذر البطیخ. بذر البنج الهندی. بذر الجرجیر. بذر الجزر. بذر الجوزالبری. بذر الحجری. بذر الخباری. بذر الخطمی. بذر الخمم. بذر الدندالاسود. بذر الرمان البری. بذر الریحان. بذر السپندان. بذر الشبت. بذر العصفر. بذر الفجل. بذر الفرفخ. بذر الفنجنکشت. بذر القمر. بذر القنا. بذر القنب. بذر القند. بذر الکثوث. بذر الکراث. بذر الکرفس الجبلی. بذر المرو. بذر الورد. بذر الورداء. بذر الهلیون. بذر الهندباء. بذر الهوة (بذر الهوت). بذر بلاسقیس. بذر رازیانج رومی. رجوع به بزر و ترکیبات آن و تحفهٔ حکیم مؤمن و مخزن الادویه شود. || اول گیاهی که از تخم برآید یا آن که رنگی داشته باشد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، بُذور، بِذار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس). || نسل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ بَ ذَ / بِ ذَ ] (ع ص) پراکنده و پریشان، یقال تفرقوا شذر بذر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ بَ ذِ ] (ع ص) بسیارگوی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). کثیرالکلام. بیذار. بیذارة. بیذرانی. تبذار. (از اقرب الموارد). || افشاکنندهٔ راز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بابرکت: طعام بذر؛ بابرکت. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ بُ ذُ ] (ع ص، اِ) جِ بذیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جِ بذور. (ناظم الاطباء). رجوع به بذور و بذیر شود.
کلمات همقافیه با «بذر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذر» برای سرودن شعر