معنی بذ
5 بازدید
[ بَ ] (پسوند) بَد. رجوع به بد شود.[ بَ ذذ ] (ع مص) غلبه کردن و پیشی گرفتن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). چیره و فائق شدن. (از اقرب الموارد).[ بَ ذذ ] (ع اِ) غلبه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (شرح قاموس) (از معجم متن اللغة). || خرمای پراکنده . (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (شرح قاموس) (از ذیل اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). || مانند و همتا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مثل. (از ذیل اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). || (ص) فرد، خلاف جفت. (آنندراج). فذ، بذ، فرد، خلاف جفت. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد) (از شرح قاموس) (از معجم متن اللغة). - بَذُّالهیأة؛ بدحال و بدهیأت. (از منتهی الارب).[ بَ ذذ ] (اِخ) شهری مابین اران و آذربایجان. (از منتهی الارب). بابک خرم دین بزمان معتصم از اینجا خروج کرد. (از مراصد الاطلاع از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بذ» برای سرودن شعر