معنی بدیل
16 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) هرچه بجای دیگری بود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بدل چیزی. (غیاث اللغات) (آنندراج). بدل. عوض. ج، ابدال و بدلاء. یقال: «هذا بدیل ماله عدیل». (از اقرب الموارد). خلف از چیزی یا کسی. آنکه تواند بجای دیگری بود. (یادداشت مؤلف): جشن فریدون خجسته باد و همایون بر عضد دولت آن بدیل فریدون.فرخی. در جهانداری بملک و در عدو بستن بجنگ هم سلیمان را قرینی هم فریدون را بدیل. فرخی. از جهان علم و دین بری وین جا حکمت و پند ماند از تو بدیل.ناصرخسرو. ور جز در تست بوسه جایم پس من نه بدیل بوالعلایم.خاقانی. بدیل دوستان گیرند و یاران ولیکن شاهد ما بی بدیل است. سعدی (طیبات). - بدیل یافتن؛ عوض یافتن. چیزی را بجای چیز دیگر بدست آوردن : شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب. رودکی (احوال و اشعار رودکی، نفیسی ص ۹۶۹).[ بَ ] (اِخ) نام خاقانی شروانی. (از غیاث اللغات) (از آنندراج): بدل من آمدم اندر جهان سنایی را بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد.خاقانی.[ بُ دَ ] (اِخ) نام چند تن صحابی و چند تن محدث است. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). رجوع به الاصابة و امتاع الاسماع شود.
کلمات همقافیه با «بدیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر