معنی بدگویی
5 بازدید
[ بَ ] (حامص مرکب) بدحرفی. غیبت و تهمت و افترا. (ناظم الاطباء). ذم. وقیعه. نقیض ستایش. (یادداشت مؤلف): نه بدگفتم نه بدگوییست کارم وگر گفتم یکی را صدهزارم.نظامی. - امثال: عاقبت بدگویی دشمنی است. - بدگویی کردن؛ عیب و نقص کسی را گفتن. دربارهٔ کسی بدگفتن : پس بدگویان در حق اسفندیار بدگویی کردند و نمودند که او طلب پادشاهی می کند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۱).و میان وی (سیاوش) و افراسیاب بدگویی کردند و افراسیاب او را بکشت. (تاریخ بخارا ص ۲۸).
کلمات همقافیه با «بدگویی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یی» برای سرودن شعر