معنی بدکرداری
4 بازدید
[ بَ کِ ] (حامص مرکب) بدفعلی. (ناظم الاطباء). بدکاری. بدکنشی. بدفعلی. بدفعالی : سرمایهٔ غرض بدکرداری و خیانت را سازد. (کلیله و دمنه). کسی بر بدکرداری سود نکند. (تاریخ گزیده).
کلمات همقافیه با «بدکرداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر