معنی بدسیرتی
5 بازدید
[ بَ رَ ] (حامص مرکب) عمل بدسیرت. بدخلقی. بدطینتی. بدخویی : باللََّه ار با من توان بستن بمسمار قضا جنس این بدسیرتی یا مثل این بدگوهری. انوری. بهرام یک چندی ببود و آن بدخویی و بدسیرتی از آن پدر دید دلش از آن بگرفت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۵). خاصه در عهد امیر ابوسعد که بدسیرتی و ظلم او پوشیده نبود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۶).
کلمات همقافیه با «بدسیرتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر