معنی بدری
4 بازدید
[ بَ ] (حامص) بدر بودن. ماه تمام و دوهفته بودن. حالت ماه دوهفته : مه نو تا به بدری نور گیرد چو در بدری رسد نقصان پذیرد.نظامی. و رجوع به بدر شود.[ بَ ] (اِ) بدره که خریطهٔ زر و پول است. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). خریطه ای باشد که طولش از عرض اندک بیشتر باشد و آن را از چرم و گلیم و شال کنند و بدوزند و زر و پول در آن پر کنند و از جایی به جایی ببرند و آن را بهندی بوری گویند. (از فرهنگ جهانگیری): جبه ای خواهم و دراعه نخواهم زر و سیم زآنکه بهتر بود آن هر دو ز پانصد بدری. سنایی (از فرهنگ جهانگیری).[ بَ ری ی ] (ع اِ) بارانی که پیش از زمستان ببارد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). باران قبل از زمستان. (از اقرب الموارد). بارانی که پیش از سرما بیاید. (از شرح قاموس). || شتربچهٔ فربه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (شرح قاموس).[ بَ ری ی ] (ص نسبی) منسوب به بدر، چاهی میان مکه و مدینه که غزوهٔ بدر در آنجا اتفاق افتاد. (از انساب سمعانی). || کسی که با پیغمبر اسلام در جنگ بدر حاضر بوده است. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || منسوب به بدریه، محله ای در بغداد. (از انساب سمعانی).[ بَ را ] (ع اِ) پیشی و سبقت: و استقینا البدری؛ ای مبادرین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بدری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر