معنی بدروزگاری
5 بازدید
[ بَ ] (حامص مرکب). وضع بدروزگار. (از فرهنگ فارسی معین). حالت بدروزگار. - بدروزگاری کردن؛ بدگذرانی. (یادداشت مؤلف). التقشف؛ بدروزگاری کردن. (محمدبن یوسف در بحرالجواهر از مؤلف لغت نامه).
کلمات همقافیه با «بدروزگاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر