معنی بدرو
5 بازدید
[ بَ رَ / رُو ] (نف مرکب) ستور بدراه. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). بدرفتار. (آنندراج). بدرونده. ناخوش رفتار. (صفت شخص و حیوان). بداخلاق : چو بخت شهنشاه بدرو شود از ایدر سوی چشمهٔ سو شود. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۲۰۹۴). ز دانا بدروی دانش پذیرد چو شمعی کان ز شمعی نور گیرد. ناصرخسرو. || اسب پالانی، یعنی اسبی که برای بارکشی بکار رود. (از فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۸۹). اسب باری. (ناظم الاطباء). اسب باری. ستور باری. (فرهنگ فارسی معین).[ بَ ] (ص مرکب) پولی که عیارش نه به اندازه است و بقلب شبیه تر است. مسکوکی که قلب و یا بار بیش از حد دارد. دیرمَدار: سکهٔ بدرو. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بدرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر