معنی بدرنگ
6 بازدید
[ بَ رَ ] (ص مرکب) چیزی که رنگ و جنسش خوش نباشد. (ناظم الاطباء). زشت رنگ. (آنندراج). که لونی نامطبوع دارد. (یادداشت مؤلف): پس بیکبار بگشاید و بسیاری خون بدرنگ برآید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). چون مزاج آدمی گِل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد.مولوی.
کلمات همقافیه با «بدرنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر