معنی بدرایی
4 بازدید
[ بَ ] (حامص مرکب) بدرأیی. بداندیشی. بدنیتی. بدخواهی. - بدرایی کردن؛ بداندیشی کردن. بدخواهی کردن : و این وزیر او در حق سپاهی و رعیت بدرأیی کردی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۶). ز چشم پادشاه افتاد رایی که بدرایی کند در پادشایی.نظامی.
کلمات همقافیه با «بدرایی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یی» برای سرودن شعر