معنی بدرای
5 بازدید
[ بَ ] (ص مرکب) بدتدبیر. (آنندراج). بداندیشه. بدگمان. بدنیت. بدخواه. بدرأی : سپردند بسته بدو شاه را بدان گونه بدرای و بدخواه را.فردوسی. و سبب او آنست که ... وزیر احشویرش، ای خسرو، بدرای بوده است به ایشان [ به جهودان ] بدان روزگار که اسیر بودند. (التفهیم). و وزیر او (دارا) بدسیرت و بد رای و همه لشکر و رعیت از وی نفور. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۷). و رجوع به ترکیبات رای در حرف «ر» شود.
کلمات همقافیه با «بدرای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر