معنی بدراه
4 بازدید
[ بَ ] (ص مرکب) ستوری که بد راه رود. بدرو. (فرهنگ فارسی معین). مقابل خوش راه: اسبی بدراه. (یادداشت مؤلف). || بدآیین. (آنندراج). منحرف شونده از جادهٔ مستقیم، و شریر و گمراه و در جادهٔ خطا افتاده. (از ناظم الاطباء): گویند فرعون بر آن بود که ایمان آورد و هامان وزیرش بدراه بود. (قصص الانبیاء ص ۱۰۰). - بدراه شدن؛ گمراه شدن. - بدراه کردن کسی را؛ او را به اعمال زشت داشتن. (یادداشت مؤلف). || (اِ مرکب) راه ناصواب. راه بد: به نعمان بگفت آنچه بودش نهان ز بد راه و آیین شاه جهان.
کلمات همقافیه با «بدراه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر