معنی بدران
6 بازدید
[ بَ ] (اِ) سبزه و رستنی بود مانند ترب و آن بغایت گنده و بدبوی باشد و آن را گندگیا نیز گویند. (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از آنندراج): عیب بدران مکن و هرچه بود نیکو بین که به صحرای جهان هیچ نروید بیکار. بسحاق اطعمه (از انجمن آرا).[ بَ ] (ص مرکب) آنکه ران وی زشت و بد باشد. (ناظم الاطباء). || (اِ مرکب) ران بد. (برهان قاطع).[ بَ ] (نف مرکب) بدراننده. (برهان قاطع). آنکه بد می راند (اسب یا وسیلهٔ نقلیه را). مقابل نیک ران. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «بدران»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر