معنی بدرالدین
5 بازدید
[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) رجوع به حسن حلبی شود.[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) مؤلف فرهنگ زفان گویا و جهان پویا مشهور به هفت بخشی است. این فرهنگ از جملهٔ مآخذ فرهنگ جهانگیری بوده است. (از فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ ص ۲۱۳).[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) آق سنقر. ششمین تن از شاهان ارمنیه بود و تا سال ۵۸۹ هـ . ق. حکومت کرد. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۵۲).[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) ابوالمعمر اسماعیل تبریزی. از محدثان قرن هفتم هجری بوده، مدتی در اربل و سپس در حلب بسر برده است. در سال ۶۰۱ هـ . ق. کتابی در حدیث املا کرده که به اربعین بدرالدین مشهور است. (از کشف الظنون ذیل اربعینات) (از ریحانة الادب ج ۱ ص ۱۴۸).[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) ابوعبداللََّه محمدبن ابراهیم. رجوع به ابن جماعه و ریحانة الادب ج ۵ ص ۲۸۱ شود.[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) امیر قوامی رازی. از شاعران دورهٔ سلجوقیان است. رجوع به لباب الالباب ج ۲ ص ۲۳۶ و فرهنگ سخنوران و قوامی رازی شود.[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) حسن بن علی بن محمد العوضی البدری. از مردم دمشق و شاعر و دانشمند بود. دیوان شعر و تألیفات و رسائلی در فنون مختلف دارد. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۳۴).[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) لؤلؤ فرمانروای مستقل و از اتابکان موصل بود. بعد از ناصرالدین محمودی، وی در امارت استقلال یافت. بدرالدین لؤلؤ پنجاه سال سلطنت کرد و بسال ۶۵۷ یا ۶۵۹ هـ . ق. درگذشت. و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ و جهانگشای جوینی ج ۱ و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن بهادر زرکشی. عالم و فقیه بوده. و رجوع به زرکشی... شود.[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) محمدبن محمدبن مالک. رجوع به ابن ناظم شود.[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) محمود (مسعود). رجوع به ابونصر محمود و ابونصر فراهی شود.[ بَ رُدْ دی ] (اِخ) محمودبن اسماعیل فقیه. رجوع به ابن قاضی سماونه شود.
کلمات همقافیه با «بدرالدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر