معنی واژه بدخوار
4 بازدید
[ بَ خوا / خا ] (نف مرکب) بدخوراک. (ناظم الاطباء). بدغذا. (یادداشت مؤلف). آنکه غذای بد خورد. - بدخوار گردانیدن؛ بدخوراک کردن. اجداع؛ بدخوار گردانیدن مادر کودک را. (منتهی الارب).[ بَ خوا / خا ] (ص مرکب)مشکل. دشوار. سخت. (یادداشت مؤلف). - بدخوار گشتن؛ دشوار و سخت شدن : یکی کار بد خوار و دشوار گشت ابا کرد کشور همه یار گشت.فردوسی.