معنی بدخدمتی
5 بازدید
[ بَ خِ مَ ] (حامص مرکب) عمل بدخدمت. مقابل نیکوخدمتی. (یادداشت مؤلف). بدبندگی. تقصیر. قصور: اما قضای حق برادرش اقچه که بهیچوقت ازو بادرهٔ بدخدمتی صادر نشده است جان او ببخشیدم. (جهانگشای جوینی). با تقصیر و بدخدمتی که صادر شد از اهالی آن خشم گرفت. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۸۲).
کلمات همقافیه با «بدخدمتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر