معنی بدجلو
5 بازدید
[ بَ جِ لَ / لُو ] (ص مرکب) اسپ سرکش. (غیاث اللغات). اسبی که مطاوعت سوار نکند. (آنندراج). ستور سرکش که بواسطهٔ لگام رام نگردد. (ناظم الاطباء): پربجولان مباش تیزعنان توسن روزگار بدجلو است. نورالدین ظهوری (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بدجلو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لو» برای سرودن شعر