معنی بخچ
5 بازدید
[ بَ ] (ص) چیزی که با کوبیدن پهن شود. (شعوری). بخیچ. (ناظم الاطباء). چون میوهٔ پخته که پای بر سر آن نهی و هرچه بدان ماند. || چیزی که فشار داده شود. (فرهنگ شعوری). || (اِ) زاج سیاه. (فرهنگ شعوری). و رجوع به بخج و پخچ شود.[ بَ خِ ] (اِ) تاب. (فرهنگ شعوری).
کلمات همقافیه با «بخچ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خچ» برای سرودن شعر